روزی برای دیدار با دوست قدیمیام سهراب
به اردهال رفتم.
حال و هوای اردهال آن روز عجیب و غریب بود.
کودکی را دیدم. کنار سهراب نشسته بود و قایقی کوچک را در آغوش سهراب هل میداد.
آسمان نیز فضای دیدار ما را کمی عاشقانه کرده بود.
نمنم باران، بوی خوشمزهٔ کاهگل و گلهای محمدی عطرآگین کنار سهراب مرا هوایی میکرد.
گفتم: منم سهراب! رفیق قدیمیات. حال نیما و شاملو چطوره؟
جدیجدی خودمانیم ها! اون طرف خیلی شلوغ شده!
سلام گرممو به برو بچ برسان.
به سیمین بگو
خوب شد این روزگار رو ندید
چون مردم دیگه شلخته درو نمیکنن تا چیزی گیر خوشهچینها بیاید.
بگذریم. امروز اومدم بهت بگم بالاخره روز موعد فرار رسید. آن قرار نوجوانیام که در روز پنج شهریور هزار و سیصد و نود با تو گذاشتم.
که روزی من به کمک رفقا انجمنی برپا خواهم کرد.
یادت هست آن روز در گوشم چی گفتی:
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیلهات را بگشا.
تو به اندازهٔ پروانه شدن زیبایی.
اکنون نمیدانم پیلهام را شکافتم یا نه!
پروانه شدم یا نه!
به قول تو نعوذ بالله زیبا شدم یا نه!
ولی این را بدان.
من امروز واقعاً حس پروانه شدن را دارم.
من امروز نهال انجمن قلمبهدستان را به همراهی جویبار عشق و باران دوستانم کاشتم.
من امروز انگار دوباره متولد شدهام.
چیزی داری به من بگویی؟
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
چشم
تا شقایق باشد من نیز زندگی میکنم.
در پناه حق دوست تنهایی من.
