چراغ خانه روبهرو
در یک آپارتمان شلوغ، روشن و خاموش شدن چراغ خانه روبهرو برای زنی تنها تبدیل به نشانهای برای ادامه دادن میشود.
هر شب ساعت نه، چراغ خانه روبهرو روشن میشد. ناهید آن را از پشت پرده نازک آشپزخانه میدید و بیآنکه صاحب خانه را بشناسد، احساس میکرد کسی در آن سوی کوچه با او قرار دارد.
بعد از رفتن پسرش به شهر دیگر، خانه بزرگتر از قبل شده بود. صداها در اتاقها میپیچیدند و برمیگشتند. حتی صدای جوش آمدن کتری هم شبیه خبری بود که دیر رسیده باشد. ناهید شام را برای یک نفر میکشید، اما همیشه بشقاب دوم را هم از کابینت بیرون میآورد و بعد آرام سر جایش میگذاشت.
یک شب چراغ روبهرو روشن نشد. ناهید تا ده کنار پنجره ایستاد. تا یازده به خودش گفت حتماً سفر رفتهاند. اما نیمهشب، نگرانی مثل باران ریزی روی دلش نشست. صبح زود برای اولین بار از خانه بیرون رفت و زنگ واحد روبهرو را زد.
پیرمردی در را باز کرد. گفت برق آشپزخانهمان سوخته بود و پسرم نیامد درستش کند. ناهید بیآنکه فکر کند، گفت من شماره یک برقکار خوب را دارم. پیرمرد لبخند زد و گفت پس شما همان خانمی هستید که همیشه پشت پنجره شمعدانی دارید.
از آن روز، چراغ خانه روبهرو برای ناهید فقط یک چراغ نبود. نشانی بود از اینکه آدمها حتی وقتی همدیگر را نمیشناسند، میتوانند برای هم عادتهای نجاتبخش بسازند.
بعد از رفتن پسرش به شهر دیگر، خانه بزرگتر از قبل شده بود. صداها در اتاقها میپیچیدند و برمیگشتند. حتی صدای جوش آمدن کتری هم شبیه خبری بود که دیر رسیده باشد. ناهید شام را برای یک نفر میکشید، اما همیشه بشقاب دوم را هم از کابینت بیرون میآورد و بعد آرام سر جایش میگذاشت.
یک شب چراغ روبهرو روشن نشد. ناهید تا ده کنار پنجره ایستاد. تا یازده به خودش گفت حتماً سفر رفتهاند. اما نیمهشب، نگرانی مثل باران ریزی روی دلش نشست. صبح زود برای اولین بار از خانه بیرون رفت و زنگ واحد روبهرو را زد.
پیرمردی در را باز کرد. گفت برق آشپزخانهمان سوخته بود و پسرم نیامد درستش کند. ناهید بیآنکه فکر کند، گفت من شماره یک برقکار خوب را دارم. پیرمرد لبخند زد و گفت پس شما همان خانمی هستید که همیشه پشت پنجره شمعدانی دارید.
از آن روز، چراغ خانه روبهرو برای ناهید فقط یک چراغ نبود. نشانی بود از اینکه آدمها حتی وقتی همدیگر را نمیشناسند، میتوانند برای هم عادتهای نجاتبخش بسازند.

نظرات خوانندگان
برای نوشتن نظر وارد شو
اعضای انجمن میتوانند درباره داستانها نظر بدهند و در گفتوگوهای ادبی شرکت کنند.
این داستان خیلی انسانی بود. ایده چراغ روبهرو ساده اما اثرگذار بود.
پایانش گرم و آرام بود. از آن داستانهایی است که بعد از خواندن در ذهن میماند.