پنجره شماره هفت
در مهمانخانهای قدیمی، هر مسافر از پنجره شماره هفت چیزی متفاوت میبیند.
مهمانخانه سپیدار هشت اتاق داشت و فقط اتاق هفت همیشه پر بود. مسافران میگفتند منظره پنجرهاش عجیب است. یکی دریا دیده بود، یکی کویر، یکی کوچه کودکیاش را.
صاحب مهمانخانه هر بار لبخند میزد و میگفت پنجره همان پنجره است. پشتش هم فقط دیوار آجری خانه بغلی است. اما مسافران اصرار داشتند چیزی دیدهاند که نمیشود به دیوار نسبت داد.
روزی خبرنگاری آمد تا راز اتاق را بنویسد. شب را در اتاق هفت ماند و تا صبح نخوابید. پنجره را باز کرد و دیوار آجری را دید. خسته شد و روی صندلی نشست. نزدیک سپیده، وقتی دیگر دنبال معجزه نبود، خودش را در اتاقی دید که سالها پیش ترک کرده بود. پدرش کنار بخاری نشسته بود و جورابهای پارهاش را وصله میزد.
صبح، خبرنگار چیزی ننوشت. فقط از صاحب مهمانخانه پرسید: اینجا چهطور کار میکند؟ پیرزن گفت: پنجره چیزی نشان نمیدهد، فقط وقتی آدم دست از نگاه کردن نمایشی بردارد، چیزی را که از آن فرار کرده به او پس میدهد.
خبرنگار اتاق را ترک کرد، اما قبل از رفتن برای روز بعد هم آن را رزرو کرد.
صاحب مهمانخانه هر بار لبخند میزد و میگفت پنجره همان پنجره است. پشتش هم فقط دیوار آجری خانه بغلی است. اما مسافران اصرار داشتند چیزی دیدهاند که نمیشود به دیوار نسبت داد.
روزی خبرنگاری آمد تا راز اتاق را بنویسد. شب را در اتاق هفت ماند و تا صبح نخوابید. پنجره را باز کرد و دیوار آجری را دید. خسته شد و روی صندلی نشست. نزدیک سپیده، وقتی دیگر دنبال معجزه نبود، خودش را در اتاقی دید که سالها پیش ترک کرده بود. پدرش کنار بخاری نشسته بود و جورابهای پارهاش را وصله میزد.
صبح، خبرنگار چیزی ننوشت. فقط از صاحب مهمانخانه پرسید: اینجا چهطور کار میکند؟ پیرزن گفت: پنجره چیزی نشان نمیدهد، فقط وقتی آدم دست از نگاه کردن نمایشی بردارد، چیزی را که از آن فرار کرده به او پس میدهد.
خبرنگار اتاق را ترک کرد، اما قبل از رفتن برای روز بعد هم آن را رزرو کرد.

نظرات خوانندگان
برای نوشتن نظر وارد شو
اعضای انجمن میتوانند درباره داستانها نظر بدهند و در گفتوگوهای ادبی شرکت کنند.
فضای مهمانخانه و پنجره شماره هفت خیلی جذاب بود. قابلیت ادامهدار شدن دارد.
جمله پیرزن در پایان عالی بود. داستان حس رازآلود خوبی داشت.