باغچه‌ای برای ماه

کودکی تصمیم می‌گیرد برای ماه، روی پشت‌بام خانه‌شان باغچه‌ای بسازد.

خیال‌پردازی ۳ دقیقه مطالعه
رها باور داشت ماه هر شب از گرسنگی لاغرتر می‌شود. مادربزرگ هرچه توضیح می‌داد که این کار آسمان است و اسمش هلال و بدر است، رها قانع نمی‌شد. می‌گفت اگر کسی برایش غذا ببرد، چرا باید هر ماه آب برود؟

یک عصر، گلدان‌های شکسته را از حیاط جمع کرد و روی پشت‌بام چید. در هر کدام دانه‌ای کاشت: لوبیا، ریحان، گندم و حتی دکمه سفیدی که فکر می‌کرد شبیه تخم ستاره است. روی کاغذی نوشت: باغچه مخصوص ماه، لطفاً دست نزنید.

شب‌ها کنار گلدان‌ها می‌نشست و برای ماه قصه می‌گفت. از مدرسه، از کفش‌های تنگ، از اینکه چرا بزرگ‌ترها وقتی ناراحت‌اند باز هم می‌گویند چیزی نیست. ماه آرام گوش می‌داد و نورش را روی برگ‌های تازه می‌ریخت.

چند هفته بعد، اولین جوانه از گلدان دکمه سفید بیرون آمد. مادربزرگ گفت این که دکمه بود. رها گفت شاید بعضی چیزها وقتی کسی باورشان کند، تصمیم بگیرند چیز دیگری شوند.

آن ماه، وقتی آسمان کامل و روشن شد، رها لبخند زد و گفت دیدی؟ سیر شد. مادربزرگ چیزی نگفت. فقط یک گلدان دیگر آورد و کنار بقیه گذاشت.
گفت‌وگو درباره داستان

نظرات خوانندگان

۲ نظر
آرش مهربان
آرش مهربان

دکمه‌ای که جوانه زد تصویر قشنگی بود. داستان مهربانی بود.

سارا نیکنام
سارا نیکنام

خیلی لطیف و کودکانه بود، اما برای بزرگ‌ترها هم حرف داشت.