کلیدی که قفل نداشت
مردی کلیدی پیدا میکند که هیچ قفلی را باز نمیکند، اما هر بار بخشی از گذشته را به یادش میآورد.
کلید زیر نیمکت پارک بود؛ کوچک، برنجی و آنقدر تمیز که انگار تازه از جیب کسی افتاده باشد. سامان آن را برداشت و بیدلیل در مشت نگه داشت. روی دستهاش عدد ۱۳ حک شده بود.
اول فکر کرد کلید خانهای در همان حوالی است. به درهای قدیمی کوچه نگاه کرد، اما هیچ قفلی شبیه آن نبود. شب که به خانه برگشت، کلید را کنار آینه گذاشت. همان لحظه بوی نان سنگک تازه در اتاق پیچید، بویی که سالها بود از صبحهای کودکیاش گم شده بود.
روز بعد، کلید را در جیبش گذاشت و به اداره رفت. وسط شلوغی، صدای خنده خواهرش را شنید، همان خندهای که پیش از مهاجرت داشت. برگشت، اما کسی پشت سرش نبود. کلید در جیبش گرم شده بود.
سامان فهمید قفل این کلید در نیست. هر بار که آن را لمس میکرد، چیزی از یادرفته باز میشد: صدای زنگ مدرسه، بوی دفتر نو، چهره مادر هنگام بستن چمدان. بعضی خاطرهها شیرین بودند و بعضی مثل شیشه زیر پا خرد میشدند.
هفته بعد کلید را به همان نیمکت برگرداند. روی کاغذی نوشت: اگر پیدایش کردی، عجله نکن. شاید چیزی را باز کند که سالها بسته مانده است. بعد برای اولین بار مسیر خانه کودکیاش را پیاده رفت.
اول فکر کرد کلید خانهای در همان حوالی است. به درهای قدیمی کوچه نگاه کرد، اما هیچ قفلی شبیه آن نبود. شب که به خانه برگشت، کلید را کنار آینه گذاشت. همان لحظه بوی نان سنگک تازه در اتاق پیچید، بویی که سالها بود از صبحهای کودکیاش گم شده بود.
روز بعد، کلید را در جیبش گذاشت و به اداره رفت. وسط شلوغی، صدای خنده خواهرش را شنید، همان خندهای که پیش از مهاجرت داشت. برگشت، اما کسی پشت سرش نبود. کلید در جیبش گرم شده بود.
سامان فهمید قفل این کلید در نیست. هر بار که آن را لمس میکرد، چیزی از یادرفته باز میشد: صدای زنگ مدرسه، بوی دفتر نو، چهره مادر هنگام بستن چمدان. بعضی خاطرهها شیرین بودند و بعضی مثل شیشه زیر پا خرد میشدند.
هفته بعد کلید را به همان نیمکت برگرداند. روی کاغذی نوشت: اگر پیدایش کردی، عجله نکن. شاید چیزی را باز کند که سالها بسته مانده است. بعد برای اولین بار مسیر خانه کودکیاش را پیاده رفت.

نظرات خوانندگان
برای نوشتن نظر وارد شو
اعضای انجمن میتوانند درباره داستانها نظر بدهند و در گفتوگوهای ادبی شرکت کنند.
فضای معماییاش آرام و متفاوت بود. کلید بهانه خوبی برای باز شدن خاطرههاست.
پایانش خیلی خوب بود، مخصوصاً برگرداندن کلید به نیمکت.