مردی که صف را دوست داشت
مردی در صفهای شهر معنایی برای نظم، انتظار و دیدن آدمها پیدا میکند.
کاظم عجیبترین عادت محله را داشت: صف را دوست داشت. صف نانوایی، بانک، اتوبوس، حتی صف خودپردازی که کار نمیکرد. میگفت آدم در صف میفهمد شهر هنوز نفس میکشد.
همسایهها مسخرهاش میکردند. اما کاظم در صفها چیزهایی میدید که دیگران از کنارشان میگذشتند. زنی که همیشه جای پیرمردها را نگه میداشت. پسری که پول کم میآورد و نانوا وانمود میکرد حسابش درست است. مردی که هر روز غر میزد اما هیچوقت نوبت کسی را نمیگرفت.
یک روز در صف داروخانه، دختر جوانی پشت سرش ایستاد و آرام گریه کرد. کاظم بدون پرسیدن، نوبتش را داد به او. دختر گفت لازم نیست. کاظم گفت بعضی نوبتها برای زودتر رسیدن نیست، برای کمتر تنها ماندن است.
چند ماه بعد، وقتی کاظم بیمار شد، جلوی خانهاش صفی شکل گرفت. نه برای خرید و نه برای گرفتن امضا. هرکس چیزی آورده بود: نان گرم، دارو، روزنامه، یک گلدان کوچک. کاظم از پشت پنجره نگاه کرد و خندید.
برای اولین بار فهمید صفی که دوست داشت، فقط خطی از آدمهای منتظر نبود. رشتهای بود که اگر پاره نمیشد، شهر را به هم وصل نگه میداشت.
همسایهها مسخرهاش میکردند. اما کاظم در صفها چیزهایی میدید که دیگران از کنارشان میگذشتند. زنی که همیشه جای پیرمردها را نگه میداشت. پسری که پول کم میآورد و نانوا وانمود میکرد حسابش درست است. مردی که هر روز غر میزد اما هیچوقت نوبت کسی را نمیگرفت.
یک روز در صف داروخانه، دختر جوانی پشت سرش ایستاد و آرام گریه کرد. کاظم بدون پرسیدن، نوبتش را داد به او. دختر گفت لازم نیست. کاظم گفت بعضی نوبتها برای زودتر رسیدن نیست، برای کمتر تنها ماندن است.
چند ماه بعد، وقتی کاظم بیمار شد، جلوی خانهاش صفی شکل گرفت. نه برای خرید و نه برای گرفتن امضا. هرکس چیزی آورده بود: نان گرم، دارو، روزنامه، یک گلدان کوچک. کاظم از پشت پنجره نگاه کرد و خندید.
برای اولین بار فهمید صفی که دوست داشت، فقط خطی از آدمهای منتظر نبود. رشتهای بود که اگر پاره نمیشد، شهر را به هم وصل نگه میداشت.

نظرات خوانندگان
برای نوشتن نظر وارد شو
اعضای انجمن میتوانند درباره داستانها نظر بدهند و در گفتوگوهای ادبی شرکت کنند.
چقدر نگاه متفاوتی به صف داشت. پایانش حس همدلی خوبی میداد.
شخصیت کاظم خیلی خوب ساخته شد. کوتاه اما کامل.