نامهای در جیب بارانی
یک بارانی قدیمی، نامهای فراموششده را بعد از سالها به صاحبش برمیگرداند.
باران که گرفت، لیلا مجبور شد بارانی قدیمی پدرش را از کمد بیرون بیاورد. بوی نفتالین و چوب خیسخورده داشت. آستینهایش کمی بلند بود و دکمه بالاییاش بسته نمیشد، اما برای رسیدن تا ایستگاه کافی بود.
در راه، دستش را در جیب فرو برد و کاغذی تاخورده پیدا کرد. روی پاکت با خطی لرزان نوشته شده بود: برای وقتی که بالاخره میگویی دیر شده. لیلا ایستاد. اتوبوس آمد و رفت، اما او همانجا زیر سایبان مغازه ماند و پاکت را باز کرد.
نامه را مادرش نوشته بود، سالها پیش، پیش از آنکه بیماری صدایش را کم کند. نوشته بود که آدمها گاهی عشق را نه با گفتن، که با ماندن در کنار سکوت همدیگر نشان میدهند. نوشته بود اگر روزی پدر کمتر حرف زد، دلیلش دوست نداشتن نیست، شاید بلد نیست نبودن ترس را توضیح دهد.
لیلا نامه را دوباره تا کرد. همان شب، به خانه پدر رفت. پیرمرد کنار پنجره نشسته بود و به خیابان خیس نگاه میکرد. لیلا بارانی را روی صندلی انداخت و گفت: فکر کنم این مال توست، اما چیزی در جیبش بود که مال من شد.
پدر چیزی نپرسید. فقط دستش را روی پاکت گذاشت و بعد از سالها گریه کرد. بیرون، باران تندتر شده بود، اما خانه آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
در راه، دستش را در جیب فرو برد و کاغذی تاخورده پیدا کرد. روی پاکت با خطی لرزان نوشته شده بود: برای وقتی که بالاخره میگویی دیر شده. لیلا ایستاد. اتوبوس آمد و رفت، اما او همانجا زیر سایبان مغازه ماند و پاکت را باز کرد.
نامه را مادرش نوشته بود، سالها پیش، پیش از آنکه بیماری صدایش را کم کند. نوشته بود که آدمها گاهی عشق را نه با گفتن، که با ماندن در کنار سکوت همدیگر نشان میدهند. نوشته بود اگر روزی پدر کمتر حرف زد، دلیلش دوست نداشتن نیست، شاید بلد نیست نبودن ترس را توضیح دهد.
لیلا نامه را دوباره تا کرد. همان شب، به خانه پدر رفت. پیرمرد کنار پنجره نشسته بود و به خیابان خیس نگاه میکرد. لیلا بارانی را روی صندلی انداخت و گفت: فکر کنم این مال توست، اما چیزی در جیبش بود که مال من شد.
پدر چیزی نپرسید. فقط دستش را روی پاکت گذاشت و بعد از سالها گریه کرد. بیرون، باران تندتر شده بود، اما خانه آرامتر از همیشه به نظر میرسید.

نظرات خوانندگان
برای نوشتن نظر وارد شو
اعضای انجمن میتوانند درباره داستانها نظر بدهند و در گفتوگوهای ادبی شرکت کنند.
تصویر بارانی و نامه خیلی شاعرانه بود. رابطه پدر و دختر قشنگ درآمده.
داستان با یک شیء کوچک شروع شد و به حس بزرگی رسید. دوستش داشتم.